
از دیروز هی یادم میاید و هی ابروهایم حالت اویخته میگیرند و درحالی که همزمان به شدت متاثر میشوم و خنده ام هم میگیرد، لبم را میگزم و در حالی که چند تا ضربه ی متوالی با انگشتهایم روی لبم میزنم، چند تا فحش به خودم میدهم!دانشکده خلوت بود و از صبح هیچ موجود زنده ای در طبقه ای که بودم ندیده بودم، در ازمایشگاه پشت کامپیوتر نشسته بودم و سخت مشغول کارهایم بودم و ناگهان بلند شروع کردم به خواندن"چشماشچشماشچشم...
ادامه مطلب