پارسال که بتازگی با استاد عجیبم اشنا شده بودم، یک روز که پیش ملیحه بودم، و از قضا خیلی سرحال و سر حوصله بودم، وسط بلبل زبونی هایم ، سحرشون در حالی که چشماش رو کمی بیشتر از حد معمول باز کرده بود رو به ملیحه گفت "ببین از بس با دکتر گشته حرف زدنش مثل اون شده!"
البته که اون روزها خیلی زود برای تمرین ادای استاد را در اوردن،
اما الان وقتی بهم میگن گوجه رو از تو یخچال میاری؟ و میگم "الان میارم! الان میارم! الان میارم" و در تمام مدتی که به سمت یخچال میرم و گوجه رو برمیدارم و میشورم این جمله رو تکرار میکنم، دارم ادای استادم رو در میارم، مثل وقتی بهش میگیم استاد اون رابطه رو اشتباه نوشتین یه نیگاه میندازه و وقتی حق با ما بود، میگه "اشتباه کردم! " به سمت تخته پاک کن میره ادامه میده "غلط کردم!"
و تا وقتی تخته رو پاک میکنه هم پشت سر هم با خودش اروم تکرار میکنه"اشتباه کردم. غلط کردم!"
چند روز پیش وقتی فکرم به شدت مشغول بودم، موقع شستن دست هام، به آینه ی روبرو خیره شده بودم، لپ هام رو پر از باد کردم و لب هام رو به سمت جلو هل دادم و یک لحظه فکرم منحرف شد و به این فکر کردم که این حرکت چقدر اشناست! کجا دیدمش؟!
بعد یاد استادم افتادم. وقتهایی که عمیقا داره به یه جیزی فکر میکنه و بلند میشه در طول اطاقش شروع به قدم زدن میکنه، حرکتی مشابه این حرکت رو میزنه! لپ هاش رو پر باد میکنه! :دی
حالا همه اینا به کنار!
دیروز صبح رفتم دانشکده و دیدم در ساختمان بسته است!
رفتم ساختمون شماره دو دانشکده و دیدم اون هم بسته است!
بعد توجهم به ماشینی که جلو دانشکده پارک شده بود جلب شد که چقدر شبیه ماشین استاده!
قرارمون این بود که پنج شنبه ها اگر مشکلی به وجود اومد باهاشون تماس بگیرم و ایشون تلفنی هماهنگ کنند که با من کاری نداشته باشن و بذارن سرم به کار خودم باشه!
شماره شون رو گرفتم و گفتم که در دانشکده بسته است!
گفتن "ظاهرا امروز تعطیل رسمیه! منم نمیدونستم تازه فهمیدم!"
درسته که من به اندازه استادم پرکار و باحال و هیجان انگیز نیستم، اما تقریبا میشه گفت ما به یک اندازه گیجیم!
خواجه نگهدار مرا......