چشماش!

خرید بک لینک
از دیروز هی یادم میاید و هی ابروهایم حالت اویخته میگیرند و درحالی که همزمان به شدت متاثر میشوم و خنده ام هم میگیرد، لبم را میگزم و در حالی که چند تا ضربه ی متوالی با انگشتهایم روی لبم میزنم، چند تا فحش به خودم میدهم!

دانشکده خلوت بود و از صبح هیچ موجود زنده ای در طبقه ای که بودم ندیده بودم، در ازمایشگاه پشت کامپیوتر نشسته بودم و سخت مشغول کارهایم بودم و ناگهان بلند شروع کردم به خواندن
"چشماش
چشماش
چشماش
چشماش

یه دریاااای آبیییی
پر از قااایقاااییی"
دقیقا در همان لحظه ای که صدایم اوج گرفته بود و خودم از نحوه ی چه چه زدنم خنده ام گرفته بود، چند تا تقه به در خورد و یکی از بچه ها بدون اینکه به روی خودش بیاورد، وارد ازمایشگاه شد!!
.
.
ازمایشگاه در زیر زمین است و معمولا قبل از امدن ادمها، صدای پله نوردیشان میاید...
یعنی خیالم نسبتا راحت بود که کسی ان اطراف نیست. ولی خب. بود.
.
دیروز خیلی خجالت زده شدم. چند دقیقه بعد از حادثه هم استاد تماس گرفت که اگر مایلم(!) بروم سالن سمینار با بچه ها جلسه گذاشته اند،
وسط جلسه ناگهان به خودم میامدم و متوجه میشدم یاد اوازخوانی ام افتادم و چهره ام دگرگون شده!
امروز که کمی از ماجرا فاصله گرفته ام ، هنوز همانقدر خجالت میکشم و این که احساس بی ابرویی میکنم باعث میشود لجم بگیرد و نهایتا اینکه تصمیم بگیرم دیگر با کسی که انقدر ارام پله ها را پایین امده و این همه مرا خجالت زده کرده، حرف نزنم!
همین قدر منطقی!!

.

.

پی نوشت : یکی از کارهایی که تو جلسه با استاد انجام دادیم این بود که یکی از دانشجوهای دکترامون که شنبه دفاع از پروپوزال داره، جلوی ما سمینارش رو ارائه داد.

سعی کرد تصور کنه روز واقعی ِ سمینارش هست و ما هم جای اساتید داور نشسته بودیم.

بعد از اتمام ارائه اش استاد رو کرد به من و گفت "سوال هاتون رو بفرمایید اقای دکتر غفاری!"

یعنی شبیه سازی تا این اندازه!

خواجه نگهدار مرا......

ما را در سایت خواجه نگهدار مرا... دنبال می‌کنید

برچسب: چشماش, نویسنده: بازدید: 102 تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 1:35

صفحه بندی