قاضیِ بزرگ!

خرید بک لینک

اولین باری که تصمیم گرفتم در مورد دست برداشتن از قضاوت دیگران بنویسم تو حرم امام رضا بودیم. با ثمین تو صحن حرم رو به قبله نشسته بودیم و منتظر شروع نماز بودیم که

ثمین گفت "عکس رو تیشرتش رو دیدی؟!"

"کدوم؟!"

و ثمین جوونکی رو نشونم داد که از ما گذشته بود و من چیزی جز مدل موهاش و شمای کلی سوسولیش نمیدیدم، گویا رو تی شرتش عکس یکی از مقامات بلند پایه ی کشوری و لشکری بوده!

گفتم "چقدر بهش نمیاد"

ثمین هم به چادری که سرمون بود اشاره کرد و گفت "مگه از رو ظاهر میشه فهمید؟! ما خودمون چقدر به لباس مون میایم؟؟!"

راست میگفت. همونجا تصمیم گرفتم دست از قضاوت ادمها بردارم!

دومین بار وقتی بود که اتفاقی پیج اینستاگرامی اقای کچلی رو دیدم که یه ویدوئو در مورد محیط زیست گذاشته بود و به محض اینکه گوشواره رو تو گوش راستش دیدم دکمه (!) back گوشیم رو فشار دادم و دیگه دلم نخواست ادامه ی اون ویدئو رو ببینم.

مثل همون روزی که با ثمین رفته بودیم خرید و توی یکی از مغازه ها وقتی ثمین داشت لباس ها رو میدید دو تا مرد گنده سلام علیک کنان وارد مغازه شدند، اون روز هم به محض اینکه گوشواره رو تو گوش اونا دیدم، درحالی که سعی میکردم چشم از اون دو تا مرد برندارم که اگه ناگهان خواستن هفت تیر بکشن رومون، امادگی و هوشیاری کافی داشته باشم، همزمان بازوی ثمین رو گرفتم و به سمت در خروجی حرکت کردم!!

چند روز بعد از دیدن نصف ویدئوی اون اقای کچل گوشواره به گوش، باز هم به صورت اتفاقی یه پیج دیدم از یک مادر ورزشکار که یک پسرکوچولوی خیلی تپل مپل و بانمک داشت!

قبلا هم چند تا پیج رو بخاطر کوچولوهای قشنگ شون فالو کرده بودم و این یکی هم به پیج های مادر و کودک که اتفاقا خیلی هم بانمکن اضافه کردم! و اتفاقا پیج جالبی بود، از این ادمهایی بودند که عضو تیم های خیریه بودند و به بیمارستان ها سر میزدند و میرفتن تو ساحل ها اشغال جمع میکردند! همه چی معمولی بود تا اینکه تو یکی از عکسها داشتم فکر میکردم بابای این بچه رو قبلا کجا دیدم که گوشواره رو تو گوش راستش دیدم!

سومین بار رو حاج اقای محبوب اخرهفته های خوابگاه داشت برامون تعریف میکرد!

که گوشیش رو گم کرده بوده و هیچ کاری از دستش بر نمیومده و یه داروخونه دیده و با خودش گفته میرم و ازشون میخوام که به موبایلم زنگ بزنن شاید فرجی بشه.

حاج اقا گفت وقتی وارد داروخونه شدم از دیدن تیپ و قیافه ی داروخونه چی جا خوردم و داشتم باخودم فکر میکردم چجوری به این بگم اخه؟؟ که چند تا مشتری از راه رسیدن و من بدون مخاطب خاصی، از جمع شون خواهش کردم یکی با موبایلم تماس بگیره!

حاج اقا هم میگفت اون روز اون مرد انقدر کمکش کرده که حاج اقا از قضاوتش شرمنده شده و الان سه ساله یه قرص سرماخوردگی هم بخواد بخره سعی میکنه بره همون داروخونه ی مورد علاقه اش که فروشنده اش تیپ عجیب غریبی داره!

حاج اقا داشت برامون ازاین میگفت که دست از قضاوت برداریم! که ادمها ، فارغ از لباس و مدل موهاشون، انسان هستند... حاج اقای اخرهفته ی خوابگاه مون ادم روشن فکریه که داشت برامون از این میگفت که اون چیزی که باعث تفاوت ادمها میشه، عمامه ای که روی سرشه با مدل موهای عجیب نیست، بلکه افکار و رفتاری که هرکس تو زندگی در پیش میگیره.

چهارمین بار همین چهارشنبه ی هفته ی پیش بود، رفته بودم برای ازمایشگاه یه چیزی بخرم، هفته ی قبلش زیر و بم چیزی که میخواستم رو در اورده بودم و همه ی مغازه های اون اطراف رو زیر و رو کرده بودم و امار همه اش رو به استاد داده بودم و تصمیم مون رو گرفته بودیم و اون روز، برای خرید نهایی رفته بودم.

رفتم که از نمایندگی کالای مورد نظرم رو بخرم، دفعه پیش هم که برای گرفتن پیش فاکتور به اون مغازه رفته بودم دست های بدون موی فروشنده توجهم رو جلب کرده بود، این بار هم همون اقا به همراه پسرک دیگه ای سعی داشت راهنماییم کنه...

داشتم به خودم میگفتم بهناز! به خودش مربوطه که با موهای دستش چکار میکنه! اصلا کی گفته که نباید همچین کاری انجام بده؟

تو همین فکرها بودم که یه شخص ثالثی وارد مغازه شد و موفق شد با خالکوبی عجیب روی دستش منو فراری بده!

تو همون لحظات به هشتگ #بدن_من هم فکر میکردم و با خودم گفتم که اصلا "هیز بادی! هیز چویس!!" ولی در کنارش اینم هست که "مای مانی! مای چویس!!" من فارغ از انتخاب اون راجع به بدنش،برای خودم حق انتخاب قائل بودم که تو مغازه ای بمونم و خرید کنم که حس خوبی در من ایجاد کنه.

از مغازه شون که بیرون اومدم یک کمی بیخود و بیجهت خیابون رو بالا پایین کردم.

چند تا مغازه ی دیگه رو هم سرزدم و خیلی اتفاقی فهمیدم از بین همه ی مغازه های اونجا فقط یکی شون کد اقتصادی داره و میتونه گواهی مالیات بر ارزش افزوده ای که داشنگاه تاکید کرده بود بگیرم رو بهم بده!

از اینکه حق انتخاب ازم گرفته شد و فاکتوری پیش اومد که مجبور بودم از همون مغازه ای که اسمش رو بهم گفتن خرید کنم، خوشحال شدم و احساس میکردم یه بار سنگینی از رو دوشم برداشته شده :دی

تابلوهای مغازه ها رو چک میکردم تا رسیدم به همون نمایندگی که ازش فرار کرده بودم،

در مغازه رو که باز کردم، صدای اذان بلند شده بود، پسرک توی مغازه بطری اب معدنی دستش بود و درحالی که لب هاش زمزمه وار تکون میخورد، انگشت اشاره اش رو بین لب و پیشونیش تکون میداد...

من که بهش رسیدم دست از زمزمه ی زیر لبش برداشت و ازم پرسید چه کمکی ازش برمیاد؟!

من؟! هول شدم... دست و پام رو گم کردم! گفتم اگه میخواید اول افطار کنید... که قبول نکرد و من کالای مورد نظرم رو سفارش دادم.

فرایند خرید کمی طولانی تر از چیزی که من فکر میکردم بود، وقتی ساقه طلایی روی میز رو به سمتم هل داد و خواست ثواب روزه ام رو باهاش شریک بشم، ماتم برد...داشتم به این فکر میکردم که بیرون مغازه با خودم فکر میکردم مسخره است که یه عده ثروتمندتر هستند و میتونن نمایندگی یک برند مشهور رو داشته باشن و ما هم هی بیشتر و بیشتر ازشون خرید میکنیم و اونها هم هی بیشتر و بیشتر ثروتمند میشن! با اون قیافه هاشون!! :دی میدونم که فکر شرم اوری از ذهنم گذشت! دلیلش به نظرم این بود که دوست داشتم از اون ادم ساده ای که یه گوشه از یه مغازه ی معمولی بود خرید کنم، چون خیلی راهنماییم کرده بود که چه مدلی بدرد کار ما میخوره و حس کردم میشه روی خدمات پس از فروشش هم حساب کرد و تو این افکارم ساقه طلایی رو برای اون مغازه دار ساده متصور بودم و فکر میکردم بچه سوسول های تو اون نمایندگی احتمالا چیزکیک و قهوه میخورن!

همونطور مات و مبهوت ایستاده بودم روبروش و از خودم خجالت میکشیدم... گفت "ثواب روزه تون رو که با ما شریک نشدین، حداقل بفرمایید بشینید تا کارتون حاضر شه!"

همین طور که خودم رو روی نزدیک ترین صندلی ولو میکردم گفتم "روزه های من ثوابی ندارن..."

اولین بار دومین بار سومین بار چهارمین بار... چند بار دیگه لازمه که من دست از قضاوت بردارم؟!

پی نوشت : میتونم بچه های ازمایشگاه مون رو هم تو این پست جا بدم... که چقدر بهشون نمیاد انقدر خوب باشن... ولی از وقتی ازمایشگاه رفتنم زیاد شده... هر روز دیدنشون چقدر بهم نشون داده که چقدر خوش فکر و متدین هستن.

خواجه نگهدار مرا......

ما را در سایت خواجه نگهدار مرا... دنبال می‌کنید

برچسب: قاضیِ,بزرگ, نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:01

صفحه بندی