از خودم ناراضی ام.خیلی زیاد.
شاید یک جورهایی از خودم خسته شدم. شاید هم هنوز خسته نشدم اما چیزی که مشخص است این است که دیگر مثل سابق نمیتوانم با خودم حال کنم.
چرا؟! خب داستانش مفصل است.
یک چیزهایی توی هم گره خورد، بعد من کم کم حواسم پرت شد از زندگی ام، و وارد بازی کثیف و مسخره ای شدم و ناگهان چشم باز کردم و تنبل ترین و بی خاصیت ترین آدم خاورمیانه ( البته بعد از روسای سه قوه) را در آینه دیدم.
بعد هی با خودم گفتم خب من خودمو درست میکنم. هی گفتم میخوابم و فردا صبح زود بیدار میشوم و این ادم لعنتی را فراموش میکنم و میشوم همان ادمی که باید باشم ولی اصلا خواب ماندم و نتواستم ساعتی که ادم حسابی ها از خواب بیدار میشوند بیدار شوم.
هی روزم را مثل یک ادم لعنتی شروع کردم و مثل یک ادم لعنتی ادامه دادم و به این ترتیب الان مثل یک ادم کاملا لعنتی در خدمت تون هستم.
دلم میخواست یک ادم خیلی پرتلاش باشم که از قضا زندگی را خیلی راحت میگیرد. یک آدمی که همیشه بهش خوش میگذرد و در هر شرایطی راه خوشحال بودن را پیدا میکند.
آدمی که همیشه چیزهای بیشتر و بیشتری نمیخواهد. همیشه نمیگردد دنبال به دست اوردن چیزهایی که بدست اوردنشان سخت است و تا بهشون نرسد خیالش راحت نشود.
این که آدم همیشه بهترین ها را بخواهد خوب است. منتها من دلم میخواهد در حالی که مدام وقتم را در تفریح و خوشگذرانی و سفر میگذرانم، موفقیت های مادی و معنوی بی شمار به سمتم سرزیر شوند و من از گوشه ی چشم نگاهی به سوی همه ی آنها بیفکنم..
این روزها مدام خودم رو به خودم یاداوری میکنم. مدام از خودم میخوام که کمی به فکر خودم باشم. مدام در حال نصیحت خودم هستم.
ولی کو گوش شنوا؟!
پی نوشت: من خودمو ادم میکنم. حالا ببینید.
خواجه نگهدار مرا......
ما را در سایت خواجه نگهدار مرا... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 79