خواجه نگهدار مرا...

متن مرتبط با «زندگی با چشمان بسته» در سایت خواجه نگهدار مرا... نوشته شده است

ستاره ی والیبال

  • نیلوبلاگ

    روی تخت سرپرستی نشسته بودم.دو تا تلفنِ روی میز مدام زنگ میخورند.خانواده ی بچه ها بودند و بچه ها یکی پس از دیگری پشت تلفن ها جای میگرفتند و با حوصله برای خانواده ها تعریف میکردند که شیمی برگه های امتحان مون رو داد! دینی درس پرسید! حسابان پرسید کدوم فصل رو میخواین میان ترم بدید؟ زنگ زیست کلاس بغلی مون سرود تمرین میکردند!عند تینگز لایک دت!پایان نامه ی آزادفر را ورق میزدم و سعی میکردم به حرف های شان گوش نکنم. یا حداقل بنظر برسد که گوش نمیکنم!یک جایی وسط شلوغی اطاق،دختری که روی صندلی روبروی من منتظر ...

    ادامه مطلب
  • قیمه بادمجون

  • نیلوبلاگ

    "فقط ده دقیقه به اذون مونده مست هوشیار... پا شو!!" انگاری خواب مونده بودیم و من همین جوری که داشتم از پله ها پایین میرفتم ، به طور همزمان به اینکه "ده دقیقه رو اغراق میکنن که من سریع پا شم" و همینطور "قیمه بادمجون خوشمزه" ای که در انتظارم بود هم فکر میکردم! داشتن به سرعت یه کارایی میکردن... مثل تو فیلما وقتی دارن سعی میکنن یه بمب ساعتی رو خنثی کنن و ناگهان همکار زیر دستشون میرسه، به محض دیدن من با عجله گفتن "تلویزیون رو روشن کن و بزن شبکه 14" شبکه کرمون بود و 6 دقیقه و نمیدونم چند ثانیه به اذان ...

    ادامه مطلب
  • زندگی

  • نیلوبلاگ

    یه وقت هایی درست توهمون لحظه ای که هیچ امیدی نداری...همون لحظه ای که همه ی سختی های راه رو میپذیری... همون لحظه ای که هیچ کس رو بجز خودت مقصر نمیدونی و همه ی اشتباهاتت رو میپذیری...حتی دیگه سعی نمیکنی از کسی کمک بخوای...حتی به این فکر میکنی که موفق ترین ها هم یه جاهایی از زندگی شون، زدن به خیابون و وسط ادم ها راه رفتن و بی توجه به زمان و مکان گریه کردن و به خودشون هزار تا قول شرف دادن و هزار تا خط و نشون واسه خودشون و فرداهاشون کشیدن... حتی سعی میکنی قوی باشی... حتی زور میزنی که لبخند بزنی و بن...

    ادامه مطلب