دکترای انسانیت

خرید بک لینک
راننده تاکسی گفت "اقا دانشگاه علم و صنعت فیزیک داره؟!"

دو تا استادی که توی ماشین بودند اسمی از فیزیک نیاورده بودند اما داشتند راجع به یک سری دستگاه های فیزیکی که توی نمایشگاه دیده بودیم حرف میزند.

داشتم با خودم فکر میکردم که عجب راننده تاکسیِ اهل علمی که اقای دکتری که من نمیشناختمش گفت "بله. فیزیک هم داره"
راننده گفت "فیزیک علم و صنعت رنک چنده؟!"
اقای دکتر که ربطی به فیزیک نداشت گفت "نمیدونم والا!"
.
یه کم بعد اقای راننده بی مقدمه گفت "اقتصاد هم داره؟!"
اقای دکتر گفت "نه. اقتصاد نداره!"
"قبلا یه بار تو دفترچه یه گرایش اقتصاد نبود تو علم و صنعت؟!"
"اقتصاد نه، دانشکده صنایع یه گرایش ارشد داره که فلان"
'فلان' را استاد نگفت 'فلان'، اسم رشته را گفت که یک واژه ی 'اقتصاد' هم داشت و یادم نمیاید چه بود!
.
یه کم بعد اقای راننده گفت "کدوم رشته هاش رنک اوله؟!"
"مکانیک و مواد و متالوژی و فلان"
که باز هم فلانش را یادم نمی اید.
"یعنی مکانیکش از شریف هم بهتره؟!"
"بله"
"پس چرا اول شریف رو میزنن؟!"
"اینو باید از خودشون بپرسیم!"
.
به جز من و اقای دکتر که من نمیشناختمشون، یک نفر دیگر هم بود، یکی از اساتید جوان دانشگاه مان که عقب کنار من نشسته بود و گفت "اقا میشه صداشو کم کنید؟!"
"ضبطو؟!"
"اره. خاموشش کن"
.
خاموشش کرد.
.
یه کم بعد اروم گفت "ولی مجاز بودا!"
"با مجاز بودنش کار ندارم. از وقتی سوار شدیم بیست سوالی راه انداختین. ما رو برسونین بعد بیاین دانشگاه رو ببینین رو هر سوالی داشتین اونجا بپرسین.
.
شاید راننده هم مثل من تعجب کرده بود که هیچ جوابی نداد. راننده رو نمیدونم، ولی من انقدر ناراحت شده بودم که دلم نمیخواست دیگه حتی به اون دکتر نگاه کنم.
.
یه کم بعد راننده با جدیت ولی ملایمت گفت "من از شما چیزی نپرسیدم! از اقای دکتر پرسیدم. شما هم حق اعتراض نداشتین!"
من تو دلم خوشحال بودم که راننده تونست انقدر جدی ولی اروم حرفش رو بزنه!
.
یه کم بعد رو به اقای دکتر گفت "داداشم دانشجوی علم و صنعته، عمران. کارشناسیش رو اونجا خونده. الانم همونجا داره ارشد میخونه!"
"چقدر عالی"
"خودمم دانشجوی دانشگاه طهرانم. دکترای اقتصاد میخونم!"
اقای دکتر که جلو نشسته بود باز هم با ملایمت تشویقش کرد و متوجه شدم که اقای دکترای اقتصاد از تو اینه استاد جوون بداخلاقی که عقب نشسته بود رو نگاه میکرد.
نمیدونم استاد نگاهش کرد یا نه ، یا چه عکس العملی نشون داد. چون دوست نداشتم ببینمش!
بجاش خودم تو اینه به اقای دانشجوی دکترای اقتصاد لبخند زدم!
بعد اقای دکترای اقتصاد اضافه کرد که "وقتی دکترام رو گرفتم هم زود مغرور نمیشم!"
و باز هم تو اینه عقب رو نگاه کرد.
و من باز با تحسین بهش لبخند زدم!!
.
میدونید؟! غمگین شدم که دانشجوی اقتصاد دانشگاه طهران باید راننده تاکسی باشه و استاد بداخلاق و عجیب دانشگاه علم و صنعت با این لحن باهاش حرف بزنه.
میدونید؟! اقای دکترای دانشگاه طهران، اقای محترم و با شخصیتی بود، حرف زدن بلد بود، کنترل خیلی خوبی رو رفتار و گفتارش داشت که استاد مون رو از ماشینش ننداخت بیرون.
میدونید؟! اخرش که پیاده میشدم گفتم "خیلی ممنون" شاید خیلی مشخص نبود دارم از کی تشکر میکنم اما ای کاش اقای دانشجوی دکترای اقتصاد فهمیده باشه که با اون بودم!

خواجه نگهدار مرا......

ما را در سایت خواجه نگهدار مرا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:50

صفحه بندی