و اما مسواک!!

خرید بک لینک
اعتراف میکنم که در رفت و امد هایم با تقریب نسبتا خوبی میتوان گفت همیشه مسواکم را جا میگذارم.
تا انجا که نهایتا تصمیم گرفتم مثل یک مرفه بی درد واقعی، دو مسواک مجزا برای خانه و خوابگاه اختصاص بدهم.
در همین راستا بار قبل که میامدم خانه تعمدا مسواکم را نیاوردم چراکه در خانه مسواک دیگری داشتم.
شب اول که خواستم مسواک بزنم، همه ی چراغ های خانه خاموش بودند و اهل خانه خواب، و من، دخترکی خسته و خواب الوده که مقابل جا مسواکی ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم "نارنجی بود یا صورتی یا سبز ؟؟!"
حقیقتا هرکدام را که نگاه میکردم حس میکردم همان مسواک گم شده ام است و همین که دهانم را باز میکردم ناگهان باهم احساس غریبگی میکردیم و یک مسواک دیگر برمیداشتم.
ان شب را مسواک نزدم.ژ

فردای ان شب، وقتی ایشان سرشان توی کتاب یا مجله ای چیزی بود، درحالی که لیوان مسواک ها را در دست داشتم پرسیدم "مسواک شما کدوم یکیه؟!"
بدون اینکه سرشان را بلند کنند و مسواک ها را ببینند گفتند "من چند شبه مسواک نزدم."
من که کاملا مصمم بودم که مسواکم را پیدا کنم و نمیخواستم اجازه بدهم سوالم به حاشیه کشیده شود ،ماجرای مسواک خانه ام را گفتم، سرش را از روی کتابش بلند کرد و با مهربانی گفت "خب تو هر کدوم رو دوس داری بردار هر کدوم موند باشه برا ما"

اصلا تفاوتی بین مسواک نو و مسواک شخصی استفاده شده قائل نیستند ایشان!!!

من همیشه فرضرا بر این میگیرم که ایشان شوخی و جدی را قاطی میکنند ولی چیزی که کم کم دارم باور میکنم این است که علاوه بر شوخی و جدی، حقیقتا مسواک ها را هم قاطی میکنند.
.
این بار که میامدم خانه، ماجراهای بار قبل هنوز یادم بود که بیخیال مرفه بودن شدم ، تصمیم گرفتم خودم باشم و مسواکم را هم توی کوله ام جا دادم.
البته مسواک خانه ام را هم یادم بود این بار. صورتی و کمی کوتاه تر از معمول.
دوهفته ی خوبی بود قاعدتا.
الان صدای مرا از توی قطار میشنوید، (میشنوید؟!)
روی تخت وسط دراز کشیده ام و مدام به این فکر میکنم که اخرش مسواکم را برداشتم یا هر دو را جا گذاشتم؟؟! :|
.

.

یک. ایفون را برداشتم ببینم کیه که سلام کرد. من هم پرسشگرانه سلام کردم که پرسید "عمه هستن؟!"
امده بود سر بزند به عمه جانش.
کمی نشست. کتاب خاطرات رفسنجانی وسط بود، کمیورق زد، یک هو گفت راستی من چند شب پیش خواب فلانی رو میدیدم.
یکیاز سرانِ سرانِ کشوری :دی
بعد در توصیفش گفت که ریش و موهایش تماما سفید شده بود.
ما متعجب گفتیم "تو واقعیت هم که سفیده."
او متعجب تر گفت "عه؟؟! سفیده؟! ما چند ساله تلویزیون مون رو جمع کردیم اخه"
مام توجیه شدین و حتی تو دلمون گفتیم خوش بحالشون که تلویزیون ندارن.

دو. حتی متوجه شدم که یک ادمیکه احتمالا روحیات عجیبی دارد ایستاده است به عکس گرفتن ، با خودم گفتم احتمالا امده دنبال کسی و دارد از دور از او عکس میگیرد، اما خب خسته تر از ان بودم که اهمیتی به این موضوع بدهم و داشتم به راه خودم میرفتم که صدایم زد. چطور متوجه نشده بودم که عکاس اوست؟! سوژه ی عکاسی من.

سه. حالا مسواک هیچی، فوقش جاش گذاشتم و مسواک ثمین رو تو خوابگاه قرض میگرم.

الان فهمیدم هندزفریم رو جا گذاشتم.

چهار. سخت دل دادی به ماو ساده دل بر داشتی

دل بریدن هات حکمت داشت، دلبر داشتی :دی

پنج. منم که کهنه شراب تو ام مرا مفروش

مرا به عشق نپرورده ای که بفروشی...

خواجه نگهدار مرا......

ما را در سایت خواجه نگهدار مرا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:50

صفحه بندی