فایبر لاک

خرید بک لینک
روی اون نیمکت بغل خیابابون سهرودی، نزدیک کوچه بیشه، نشسته بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم! 

اول با استادم تماس گرفتم!

که قاعدتا کاری ازش بر نمیومد و درحالی که اون هم حالش گرفته شد، گفت حالا چاره ی دیگه ای نداریم دیگه، باید صبر کنید!

درجوابش تقریبا یه کم غر زدم و استاد صبورم خیلی منطقی قانعم کرد که راهی جز صبر کردن ندارم!

بعدش زنگ زدم به ثمین! و ازش خواستم اگه وقت و اینترنت داره، برام یه شرکت پیدا کنه که بتونم چیزی که لازم دارم رو ازش بخرم! و یه جوری که خودم کاملا متوجه غیر منطقی بودن حرفم بودم گفتم "البته شرکت های زیادی این قطعه رو ندارن و اونایی که تو سرچ کردن پیدا میشد رو خودم زنگ زدم و قطعه ی مورد نظرم رو نداشتن!"

ثمین در حالی که گیج شده بود پرسید که پس ازش میخوام که چیکار کنه؟!

منم صادقانه گفتم که "نمیدونم! فکر نکنم کار خاصی بتونی بکنی!"

و ازش خواستم که فراموشش کنه!

ولی! ولی چند دقیقه بعد میون اسکرین شات هایی که از سایت شرکت ها برام فرستاده بود، یه شرکت جدید که اسم عجیب غریبی هم داشت پیدا کردم و در کمال ناباوری یه ساعت بعدش قطعه ام تو دستم بود و با خودم میگفتم یادم باشه فردا به استاد بگم کی قطعه رو برام پیدا کرد!

خواجه نگهدار مرا......

ما را در سایت خواجه نگهدار مرا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 2:26

صفحه بندی