خواجه نگهدار مرا...

متن مرتبط با «زندگی و دیگر هیچ» در سایت خواجه نگهدار مرا... نوشته شده است

سعدی جنوبی

  • نیلوبلاگ

    +یه جایی وسط اون همه مغازه های موتور و پمپ و فلان با خودم گفتم ببین اصلا یه دونه خانوم دیگه تو این خیابون میبینی؟! و همون لحظه چشمم به خانومی افتاد که اون سمت خیابون بود. بعد از مدتی هم ناپدید شد و هی...

    ادامه مطلب
  • شب های مهتابی، مهتابیِِ روزها

  • نیلوبلاگ

    همین جوری که تو مسیر دانشکده به این فکر میکردم که حالا چجوری به استاد بگم، چشمم به استاد افتاد، ناگزیر مسیرم رو بسمتش منحرف کردم و با دلشوره بهش گفتم MFC کار نمیکنه! MFC یه دستگاهی برای کنترل شارش جرم...

    ادامه مطلب
  • درون آینه ی روبرو چه میبینی؟!

  • نیلوبلاگ

    از خودم ناراضی ام.خیلی زیاد. شاید یک جورهایی از خودم خسته شدم. شاید هم هنوز خسته نشدم اما چیزی که مشخص است این است که دیگر مثل سابق نمیتوانم با خودم حال کنم. چرا؟! خب داستانش مفصل است. یک چیزهایی توی ...

    ادامه مطلب
  • ستاره ی والیبال

  • نیلوبلاگ

    روی تخت سرپرستی نشسته بودم.دو تا تلفنِ روی میز مدام زنگ میخورند.خانواده ی بچه ها بودند و بچه ها یکی پس از دیگری پشت تلفن ها جای میگرفتند و با حوصله برای خانواده ها تعریف میکردند که شیمی برگه های امتحان مون رو داد! دینی درس پرسید! حسابان پرسید کدوم فصل رو میخواین میان ترم بدید؟ زنگ زیست کلاس بغلی مون سرود تمرین میکردند!عند تینگز لایک دت!پایان نامه ی آزادفر را ورق میزدم و سعی میکردم به حرف های شان گوش نکنم. یا حداقل بنظر برسد که گوش نمیکنم!یک جایی وسط شلوغی اطاق،دختری که روی صندلی روبروی من منتظر ...

    ادامه مطلب
  • نیلوفرانه

  • نیلوبلاگ

    نیلوفر پرسید میدونید"کادح"یعنی چی؟بعد خودش گفت "کادح یعنی در حال حرکت،یه حرکتی که جبریه و با اختیار انتخابش نمیکنیم!"وقتی ایه میگه "يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ" یعنی ای انسان تو داری به سمت پروردگارت حرکت میکنی و این به اختیار خودت نیست. خداوند اخر جاده منتظرت نشسته.تو ایه های بعد یه چیز جالبی میگه،میگه بعضیها نامه اعمالشون رو میدن به دست راستشون که اونا خوش بحالشونه،یک عده هم نامه اعمال رو از پشت سر بهشون میدن!بعد نیلوفر دوباره همون قیافه ی پیروزم...

    ادامه مطلب
  • دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید!

  • نیلوبلاگ

    وقتی با عبارت "دیوونه است استادم" شروع میکردم و کارهای عجیب غریب استاد رو براشون میگفتم، درحالی که شگفت زده میشد خیلی جدی میگفت استادت چقدر شبیه خودته!من خنده ام میگرفت و به این فکر میکردم که البته که مثل استادم بودن خیلی جذاب و هیجان انگیزه ولی اخه همین الان که من دارم میگم دیوونه است باید وجه تشابه های ما رو پیدا کنه؟!پارسال که بتازگی با استاد عجیبم اشنا شده بودم، یک روز که پیش ملیحه بودم، و از قضا خیلی سرحال و سر حوصله بودم، وسط بلبل زبونی هایم ، سحرشون در حالی که چشماش رو کمی بیشتر از حد معم...

    ادامه مطلب
  • عنوان ندارد

  • نیلوبلاگ

    خمار صد شبه دارم، شراب خانه کجاست؟!...

    ادامه مطلب
  • و اما مسواک!!

  • نیلوبلاگ

    اعتراف میکنم که در رفت و امد هایم با تقریب نسبتا خوبی میتوان گفت همیشه مسواکم را جا میگذارم.تا انجا که نهایتا تصمیم گرفتم مثل یک مرفه بی درد واقعی، دو مسواک مجزا برای خانه و خوابگاه اختصاص بدهم.در همین راستا بار قبل که میامدم خانه تعمدا مسواکم را نیاوردم چراکه در خانه مسواک دیگری داشتم.شب اول که خوا...

    ادامه مطلب
  • اوستاد

  • نیلوبلاگ

    اولین نفری که ازش پرسیدمxa0 بهم گفت ما نمیدونیم دفتر تیمشون کجاست! چرا نمیری از خود استاد بپرسی؟! با خودم گفتم محاله برم جلو در اطاقش و مزاحم وقت پدر علم فوتونیک ایران بشم، حتی اگه از قضای روزگار همشهری باشیم!! ؛) به هر ترتیبی که بود دفتر تیمشون رو پیدا کردم ولی گفتن "بهتره با خود دکتر صحبت کنی!! الان طبقه دو دانشکده کلاس داره. برو اونجا" اینکه نمیدونستم این مرد کله گنده که امسال کاندیدای نمایندگی مجلس شهرم هم شده بود چه شکلی ممکنه باشه زیاد برام دردسر ساز نشد ، چون پشت در کلاسها نوشته بود اون ...

    ادامه مطلب
  • قیمه بادمجون

  • نیلوبلاگ

    "فقط ده دقیقه به اذون مونده مست هوشیار... پا شو!!" انگاری خواب مونده بودیم و من همین جوری که داشتم از پله ها پایین میرفتم ، به طور همزمان به اینکه "ده دقیقه رو اغراق میکنن که من سریع پا شم" و همینطور "قیمه بادمجون خوشمزه" ای که در انتظارم بود هم فکر میکردم! داشتن به سرعت یه کارایی میکردن... مثل تو فیلما وقتی دارن سعی میکنن یه بمب ساعتی رو خنثی کنن و ناگهان همکار زیر دستشون میرسه، به محض دیدن من با عجله گفتن "تلویزیون رو روشن کن و بزن شبکه 14" شبکه کرمون بود و 6 دقیقه و نمیدونم چند ثانیه به اذان ...

    ادامه مطلب
  • زندگی

  • نیلوبلاگ

    یه وقت هایی درست توهمون لحظه ای که هیچ امیدی نداری...همون لحظه ای که همه ی سختی های راه رو میپذیری... همون لحظه ای که هیچ کس رو بجز خودت مقصر نمیدونی و همه ی اشتباهاتت رو میپذیری...حتی دیگه سعی نمیکنی از کسی کمک بخوای...حتی به این فکر میکنی که موفق ترین ها هم یه جاهایی از زندگی شون، زدن به خیابون و وسط ادم ها راه رفتن و بی توجه به زمان و مکان گریه کردن و به خودشون هزار تا قول شرف دادن و هزار تا خط و نشون واسه خودشون و فرداهاشون کشیدن... حتی سعی میکنی قوی باشی... حتی زور میزنی که لبخند بزنی و بن...

    ادامه مطلب