
بنظرتون عجیب نیست؟!اینکه چجوری آدمها میتونن به چیزی افتخار کنن که با تلاش خودشون بدستش نیاوردن،مثلا شما همین برتری جویی تو ماه های تولد رو در نظر بگیرید!طرف یه جوری میگه من یه خرداد ماهی باهوش و مدبرم،یه اسفند ماهیِ مهربون،یه ابان ماهیِ مغرور ولی خوش طینت،یه مرداد ماهی زیرک و شاد،یه فروردینی خوش اخلاق،یه بهمن ماهی جذاب و دوست داشتنی! که هرکی ندونه فکر میکنه #دی_ماهی هستن! :دی بخوانید...
ادامه مطلب
+یه جایی وسط اون همه مغازه های موتور و پمپ و فلان با خودم گفتم ببین اصلا یه دونه خانوم دیگه تو این خیابون میبینی؟! و همون لحظه چشمم به خانومی افتاد که اون سمت خیابون بود. بعد از مدتی هم ناپدید شد و هی...
ادامه مطلب
همین جوری که تو مسیر دانشکده به این فکر میکردم که حالا چجوری به استاد بگم، چشمم به استاد افتاد، ناگزیر مسیرم رو بسمتش منحرف کردم و با دلشوره بهش گفتم MFC کار نمیکنه! MFC یه دستگاهی برای کنترل شارش جرم...
ادامه مطلب
از خودم ناراضی ام.خیلی زیاد. شاید یک جورهایی از خودم خسته شدم. شاید هم هنوز خسته نشدم اما چیزی که مشخص است این است که دیگر مثل سابق نمیتوانم با خودم حال کنم. چرا؟! خب داستانش مفصل است. یک چیزهایی توی ...
ادامه مطلب
روی اون نیمکت بغل خیابابون سهرودی، نزدیک کوچه بیشه، نشسته بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم! اول با استادم تماس گرفتم!که قاعدتا کاری ازش بر نمیومد و درحالی که اون هم حالش گرفته شد، گفت حالا چاره ی دیگه ای نداریم دیگه، باید صبر کنید!درجوابش تقریبا یه کم غر زدم و استاد صبورم خیلی منطقی قانعم کرد که راهی جز صبر کردن ندارم!بعدش زنگ زدم به ثمین! و ازش خواستم اگه وقت و اینترنت داره، برام یه شرکت پیدا کنه که بتونم چیزی که لازم دارم رو ازش بخرم! و یه جوری که خودم کاملا متوجه غیر منطقی بودن حرفم ...
ادامه مطلب
روی تخت سرپرستی نشسته بودم.دو تا تلفنِ روی میز مدام زنگ میخورند.خانواده ی بچه ها بودند و بچه ها یکی پس از دیگری پشت تلفن ها جای میگرفتند و با حوصله برای خانواده ها تعریف میکردند که شیمی برگه های امتحان مون رو داد! دینی درس پرسید! حسابان پرسید کدوم فصل رو میخواین میان ترم بدید؟ زنگ زیست کلاس بغلی مون سرود تمرین میکردند!عند تینگز لایک دت!پایان نامه ی آزادفر را ورق میزدم و سعی میکردم به حرف های شان گوش نکنم. یا حداقل بنظر برسد که گوش نمیکنم!یک جایی وسط شلوغی اطاق،دختری که روی صندلی روبروی من منتظر ...
ادامه مطلب
از دیروز هی یادم میاید و هی ابروهایم حالت اویخته میگیرند و درحالی که همزمان به شدت متاثر میشوم و خنده ام هم میگیرد، لبم را میگزم و در حالی که چند تا ضربه ی متوالی با انگشتهایم روی لبم میزنم، چند تا فحش به خودم میدهم!دانشکده خلوت بود و از صبح هیچ موجود زنده ای در طبقه ای که بودم ندیده بودم، در ازمایشگاه پشت کامپیوتر نشسته بودم و سخت مشغول کارهایم بودم و ناگهان بلند شروع کردم به خواندن"چشماشچشماشچشم...
ادامه مطلب
نیلوفر پرسید میدونید"کادح"یعنی چی؟بعد خودش گفت "کادح یعنی در حال حرکت،یه حرکتی که جبریه و با اختیار انتخابش نمیکنیم!"وقتی ایه میگه "يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ" یعنی ای انسان تو داری به سمت پروردگارت حرکت میکنی و این به اختیار خودت نیست. خداوند اخر جاده منتظرت نشسته.تو ایه های بعد یه چیز جالبی میگه،میگه بعضیها نامه اعمالشون رو میدن به دست راستشون که اونا خوش بحالشونه،یک عده هم نامه اعمال رو از پشت سر بهشون میدن!بعد نیلوفر دوباره همون قیافه ی پیروزم...
ادامه مطلب
اولین باری که تصمیم گرفتم در مورد دست برداشتن از قضاوت دیگران بنویسم تو حرم امام رضا بودیم. با ثمین تو صحن حرم رو به قبله نشسته بودیم و منتظر شروع نماز بودیم که ثمین گفت "عکس رو تیشرتش رو دیدی؟!" "کدوم؟!" و ثمین جوونکی رو نشونم داد که از ما گذشته بود و من چیزی جز مدل موهاش و شمای کلی سوسولیش نمیدیدم، گویا رو تی شرتش عکس یکی از مقامات بلند پایه ی کشوری و لشکری بوده! گفتم "چقدر بهش نمیاد" ثمین هم به چادری که سرمون بود اشاره کرد و گفت "مگه از رو ظاهر میشه فهمید؟! ما خودمون چقدر به لباس مون میایم؟؟!...
ادامه مطلب
وقتی با عبارت "دیوونه است استادم" شروع میکردم و کارهای عجیب غریب استاد رو براشون میگفتم، درحالی که شگفت زده میشد خیلی جدی میگفت استادت چقدر شبیه خودته!من خنده ام میگرفت و به این فکر میکردم که البته که مثل استادم بودن خیلی جذاب و هیجان انگیزه ولی اخه همین الان که من دارم میگم دیوونه است باید وجه تشابه های ما رو پیدا کنه؟!پارسال که بتازگی با استاد عجیبم اشنا شده بودم، یک روز که پیش ملیحه بودم، و از قضا خیلی سرحال و سر حوصله بودم، وسط بلبل زبونی هایم ، سحرشون در حالی که چشماش رو کمی بیشتر از حد معم...
ادامه مطلب
استاد رفته یه چیزی از خانوم معصومی بگیره و من دارم با خودم مرور میکنم که وقتی اومد نگم استاد من کی میتونم چند روز برم خونه؟!که بگه باشه فلان کار رو که تموم کردید برید!بجاش بگم استاد من میخواستم ازتون اجازه بگیرم چند روزی برم خونه.که استاد بگه "کِی؟!"منم بگم همین امروز. یا نهایتا شنبه!! ...
ادامه مطلب
به هوای انجام کاری بیرون بودم و گفتم حالا که به طور اتفاقی امروز ، روز تولدم از اب در امده، بگذار برای خودم یک هدیه بخرم.اول یاد ان انگشترها و گوشواره های گل گلی افتادم که میخواستم بمناسبت جایزه ی سمینار دادن برای خودم بخرم که خب بعد از سمینار نه خودم را جریمه کردم و نه برای خودم کادو خریدم :دیبعدxa0 ...
ادامه مطلب
من و زینب املت رزرو کرده بودیم ، ثمین و سرور قیمه،سر شام برای اینکه سرگرم شون کنم گفتم شنیدید یه بار یک مهندس مکانیک، یک مهندس صنایع، یک مهندس لیزر و یک مهندس کامپیوتر باهم تو یک ماشینی بودند که ماشینه خراب میشه؟!؟-از نگاه ثمین که کم کم داشت حالت چپ چپ به خودش میگرفت میتونستم تشخیص بدم که ثمین این د...
ادامه مطلب
خمار صد شبه دارم، شراب خانه کجاست؟!...
ادامه مطلب
اعتراف میکنم که در رفت و امد هایم با تقریب نسبتا خوبی میتوان گفت همیشه مسواکم را جا میگذارم.تا انجا که نهایتا تصمیم گرفتم مثل یک مرفه بی درد واقعی، دو مسواک مجزا برای خانه و خوابگاه اختصاص بدهم.در همین راستا بار قبل که میامدم خانه تعمدا مسواکم را نیاوردم چراکه در خانه مسواک دیگری داشتم.شب اول که خوا...
ادامه مطلب
در این مکان بزودی یک پست جدید قرار داده میشود!...
ادامه مطلب
راننده تاکسی گفت "اقا دانشگاه علم و صنعت فیزیک داره؟!" دو تا استادی که توی ماشین بودند اسمی از فیزیک نیاورده بودند اما داشتند راجع به یک سری دستگاه های فیزیکی که توی نمایشگاه دیده بودیم حرف میزند.داشتم با خودم فکر میکردم که عجب راننده xa0تاکسیِ اهل علمی که اقای دکتری که من نمیشناختمش گفت "بله. فیزیک ه...
ادامه مطلب
کسی هست که بدونه ادم اگهxa0نتونه خودشو تحمل کنه،xa0چیکار باهاس بکنه؟! :| xa0 پی نوشت : خیلی دارم خانومی و ابروداری میکنم و به غیرقابل تحمل بودن اکتفا میکنم و حرفی از تشنه به خون خویش بودنxa0حرفی به میون نمیارمxa0:///...
ادامه مطلب
اولین نفری که ازش پرسیدمxa0 بهم گفت ما نمیدونیم دفتر تیمشون کجاست! چرا نمیری از خود استاد بپرسی؟! با خودم گفتم محاله برم جلو در اطاقش و مزاحم وقت پدر علم فوتونیک ایران بشم، حتی اگه از قضای روزگار همشهری باشیم!! ؛) به هر ترتیبی که بود دفتر تیمشون رو پیدا کردم ولی گفتن "بهتره با خود دکتر صحبت کنی!! الان طبقه دو دانشکده کلاس داره. برو اونجا" اینکه نمیدونستم این مرد کله گنده که امسال کاندیدای نمایندگی مجلس شهرم هم شده بود چه شکلی ممکنه باشه زیاد برام دردسر ساز نشد ، چون پشت در کلاسها نوشته بود اون ...
ادامه مطلب
مثلا همین ویدا ، که با یه لبخند واقعا ملیح بهم میگه "سلام بر تو ای مست هوشیار!" منم سعی میکنم لحنم رو شبیه به لحن ملایم و دوست داشتنی خودش کنم و میگم "سلام و درود خداوند بر تو ای ویدا!" خندهxa0 اش میگیره و با همون ملایمت همیشگیش میخنده و وقتی میبینم خنده اش تموم نمیشه سعی میکنم قیافه ی متعجبی به خودم بگیرم و ابرو هامو پرسشگرانه بالا میبرم و با همون لحن قبلی میگم "تو را چه شده است ویدا؟!" بیشتر خنده اش میگیره و یه جوری میخنده که منم از خنده اش خنده ام میگیره!! یا مثلا راضیه، که نمیدونم چه جوری م...
ادامه مطلب